درود دوباره به همگی

روزهای سرشار از شادی و سربلندی را برایتان آرزومندم.بعد از چندی که درکنارتون نبودم دوباره امدم و امیدوارم همانند همیشه منو فراموش نکنین.

توی تاریخ ما انسانهای زیادی هستند که بزرگ بودند و حماسه آفرین اما ما انها را نمیشناسیم و درباره انها کمتر صحبت میکنیم...

يعقوب ليث هرگز اجازه نمي داد که سربازانش در شهر پراکنده باشند يا با مردم مناسباتي پيدا نمايند و اصولاً فرصت آسودگي و آسايش و عيش و نوش براي آنان نمي گذاشت و همه سرداران سپاه خود را نيز چنين عادت داده بود و اگر کسي خلاف مي کرد، به سختي او را مجازات مي داد.

گفته شده است که روزي به خضراء کوشک (محلي بلند در قصر سلطنتي، ظاهراً سبز ميدان کاخ) نشسته بود، مردي بديد به سرِ کوي «سينک» (محله اي که برابر کاخ يعقوبي قرار داشت) نشسته و سر بر زانو نهاده انديشه کرد که آن مرد را غمي است. بلافاصله درباني را بفرستاد تا آن مرد را پيش او آرد. حاجب آن مرد را بياورد.

مرد گفت: اي ملک، حال من صعب تر از آن است که برتوانم گفت: سرهنگي از آن مَلِک هر شب يا هر دو شب (يعني يک شب در ميان) بر دختر من فرود آيد از بام- بي خواست من- و ناجوانمردي همي کند، و مرا با او مطابقت نيست (يعني نمي توانم با او درافتم)، گفت: لا حول و لا قوه الا بالله، چرا مرا نگفتي؟ برو به خانه شو (برو). او چون بيايد، اينجا آي.

سپس اضافه کرد: «در پاي کوشک خضرا، در آن لحظه، مردي خواهي ديد با سپر و شمشير، با تو بيايد و انصاف تو بستاند، چندان که خداي فرمودست ناحفاظان را.»

مرد برفت، آن شب نيامد، ديگر شب آمد، مردي با سپر و شمشير آنجا بود، با او برفت و به سراي او شد، و آن سرهنگ اندر سراي آن مرد بود، شمشير را بلند کرد و بر فرقِ او کوفت چنانکه او را به دو نيم کرد، و گفت: «چراغي بفروز»…

چون چراغ روشن شد، گفت: آبم ده … آب گرفت و بخورد، سپس گفت: نان آور… نان نيز بخورد. پدر دختر به مرد نگريست، متوجه شد که خود يعقوب است که براي انتقام به همراه او آمده است. پس يعقوب آن مرد را گفت: «بالله العظيم که از آن- لحظه که با من اين سخن بگفتي، من نان و آب نخوردم و با خداي تعالي نذر کرده بودم که هيچ نخورم تا خيال تو را از اين ناراحتي آسايش دهم.

مرد گفت: اکنون اين را چه کنم؟ (اشاره به جسد سرهنگ کرد). گفت: برگير او را. مرد برگرفت و بيرون آورد. يعقوب گفت: ببر تا به لب پارگين (خندق) بينداز. مرد، جسد را همان شبانه به دوش گرفت و با يعقوب همراه برد و در خندق انداخت. يعقوب گفت: تو اکنون باز گرد.

بامداد فرمود که منادي کنيد که «هر که خواهد سزاي ناحفاظان ببيند به لب پارگين شود و آن مرد را نگاه کند. »

نقل از شرح حال بزرگان از آقای نصرالله فلسفی